این هم یه شعر از مرحوم امین پور
این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید
ضمنا راه افتادن دوباره انجمن رو به اهالی اون تبریک عرض می کنم.
ضمنا محمد هم با سه تا خبر دوباره شروع به کار کرده.
ضمنا سعید هم در طوفان و رعد و برق گیر کرده.
ضمنا ...
در یک جامعه زمانی یک گروه اجازه فعالیت داره که در راستای اهداف آن جامعه گام برداره. گر چه این گروه ها متضاد باشن اما اگه بخواهند خلاف مصلحت یه شهر حرکت بکنند باید با اون ها برخورد بشه(گرچه باید نظرات خود را بیان کنند اما در یک جمع علمی)
این گروه ها میتونند در قالب مذهب یا یه تفکر سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خاص باشند.
شهر ما هم از این گروه ها مستثنا نیست و در برخورد و جلوگیری از حرکت اونا گاها برخورد صحیح و منطقی انجام شده و گاها یه برخورد عجولانه و متحجرانه انجام شده که بازخورد اون بیشتر بوده.

خاکریز خاطرات تنها با این هدف برپا نشده که یک شب در کنار هم به یاد شهدا بیفتیم و خداحافظ.
خاکریز خاطرات تنلگریست به خودمان تا بدانیم وظیفه ما چیست؟ در نوبه ی اول به خودم میگویم و سوال میکنم که رمز پیروزی شهدا در چیست؟ جواب این سوال رو میشه از وصیت نامه های شهدای شهرمون بیرون آورد. زندگی شهید ناصر سعادت برای ما درس است نه خاطره.
خاطرات شهید ناصر سعادت رو در کتاب سردار بی نشان رو بخونید.
مردانگی نیست که به جنگ و شهدا نامردانه نگاه کنیم.
اما یه ریشوی از یه خانم هندی یا بلوچی گذاشته گوش میده، اون یکی ساسی مانکن گذاشته حال میکنه واسه خودش ،تا برسیم که یکی هم اون ته محمود کریمی گوش میده.
راننده هم رادیوشو وا کرده و یه خانم و آقایی دارن توش داد و قار میکنن.
حالا جالب اینجاست اون جلو هم نوشتن:
(( جهت رعابت حقوق دیگر مسافران از پخش موسیقی در سرویس خودداری نمایید در غیر اینصورت با فرد خاطی برخورد خواهد شد.)) کمیته انظباطی دانشگاه
خلاصه من تک و تنها مخالف این فضا و جامعه ی سرویس ما هم چند صدا.
بی خیال در این موارد تقیه لازم است.
در اقتصاد اصطلاحی است به نام عرضه و تقاضا یعنی هر چه تقاضا افزایش یابد ، عرضه نیز افزایش می یابد.
حال در شب جمعه چگونه است؟
خداوند می فرماید:((ادعونی استجب لکم)): بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.
در این شب جمعه به درگاه خداوند حاجت های خود را تقاضا کنیم و از خداوند طلب استغفار نماییم.
البته گاهی وقتا این تعادل به هم میخوره که یکی از دلیلاش گناهه.
برای من رو سیاه هم دعا کنید.
التماس دعا
ما تو خانواده فقط سه تا برادریم که من آخریم و اصلا خواهر نداریم.
حالا
دیروز یکی از رفقای دانشگاهی پس از دو ترم هم خوابگاهی و رفاقت رو کرد به من و گفت: واقعا تو خواهر نداری؟
بهش گفتم: آره مگه چیه؟
بعد کمی عصبانیتش رو قورت داد و رو به من کرد و گفت: تو مگه به من نگفته بودی بیا خواهرمو بگیرم و دامادمون بشو؟
یهو زدم زیر خنده، گفتم: ای بابا ما یه شوخی با تو کردیم تو هم جدی جدی باور کردی؟
گفت: آره، من تابستونی که رفته بودم خونه، خانواده بهم گفته بودن بیا برات دختر فلانی رو بگیریم اما من گفتم قرار خواهر تو رو بگیرم و اونا هم مخالفت کردن که غریبه نمیخایم.
دوباره زدم زیر خنده ،گفتم: پس ضد حال اساسی خوردی؟
بعد بهش گفتم:خوب حالا از کجا فهمیدی خواهر ندارم؟
گفت: همین چند روز پیش به یکی از بچه ها می گفتم چند تا گزینه واسه ازدواج دارم، از فامیل و خواهر محمد حسن. تا همین که اسم تو رو بردم اون قهقه بلندی زد و گفت: محمد حسن که خواهر نداره. همینو که گفت جا خوردم و تازه فهمیدم که چه ضد حالی خوردم.
خلاصه این هم از سر کار گذاشتن رفیقمون.
البته اینکار رو با خیلی کردیم اما تا این حدش نه که طرف بره خونشون صحبت هم بکنه.
در زندگی ما آدماها هم گاهی اوقات اتفاقاتی نظیر این می افتد.
مثلا یه بار یکی از همرزم شهدا تعریف می کرد، داشتم عکس شهدا رو تو پایگاه امام حسین علیه السلام برای تشیع جنازه شون که فردا بود می کشیدم. نصف های شب از بس که خسته بودم چرتم گرفت و وقتی از خواب بلند شدم، گفتم این عکس ها تا فردا صبح تموم نمیشه باید برم صدای فلانی رو بزنم بیاد کمکم بده. اما یهو یادم اومد که دارم عکس خودش رو میکشم.
یا مثلا یه روز صبح جمعه شال و کلاه میکنیم تا بریم اداره یا مدرسه اما تا از در خونه بیرون میریم یادمون میاد که ای بابا امروز جمعه است.
آیا برای شما هم از این اتفاق های نادر و جالب افتاده؟
وقتی به محله ی پا قلعه می رویم آدم احساس خاصی رو داره. اما بحث من اینجاست که متاسفانه معماری سنتی و قدیم در شهر ما مانند بقیه شهرها جاشو به معماری نوین یا غربی داره میده.

متاسفانه بی خیال از کنار معماری قدیم و سنتی می گذریم در صورتی این معماری ها ارزش های زیادی داره. به قول استادمون یه لباس کوتاهی که به تن اونا زیبا اومده، اومدیم تن خودمون کردیم که به تن ما نمیاد. مثلا تو معماری نوین اتاق خواب یا پذیرایی از تو کوچه پیداست اما تو معماری سنتی خانه درون گراه هست(مانند خونه پدر بزرگم حاج ابوالحسن) و به هر کسی اجازه ورود حتی با چشم به محیط خانه داده نمی شود.
در شهر ما از یک طرف داره این معماری سنتی تخریب میشه یا غریب ها در اون ساکن میشن و از طرف دیگر معماری نوین داره در شهر ما بدون در نظر گرفتن سنت و فرهنگ جایگزین میشه.
بنده به شخصه طرفدار معماری سنتی هستم نه از روی تحجر بلکه به دلیل حفظ فرهنگ،سنت،ارزشها و...
تو همین زابل خودمون چون باد زیاد میاد کوچه ها رو پیچ در پیچ میساختن اما امروزه مهندس پا میشه میگه: (( اوه له له ای چزن صافش کن له له))
...
پ.ن:
۱.خانم حاجی زاده در وبلاگش از خونه ی مرحوم پدر بزرگش نوشته. بخوانید و نکات معماری قدیم در گراش رو یاد بگیرین.
۲. ضمنا کتاب معماری خانه های ایرانی نوشته خانم دکتر فاطمه کاتب (اولین رییس زن دانشگاه در ایران) رو بخونید.
۳. جمله آخری به زابلی بود.
۴. به وبلاگ انجمن معماران جوان - مهندس اسدی هم یه سر بزنید.
خاکریز خاطرات یادواره ماهانه ی شهدای شهرمان گراش است.
فروردین سال ۸۷ کانون فرهنگی شهید احمد ایزدی در نظر گرفت تا بمناسبت سالگرد شهادت احمد ایزدی برنامه شبی با شهدا برگزار نماید. اما در همین راستا اعضای کانون متوجه ی قضیه ی شهدای ده تن که در عملیات کربلای ۵ در تاریخ ۱۸ و ۱۹ فروردین به شهادت رسیده اند، می شوند. لذا در تاریخ ۱۸ فروردین برنامه ی شهدای ده تن با خاطره گویی حبیب اله مهرابی همرزم شهدا در مسجد امام زین العابدین علیه السلام با حضور خانواده های شهدا برگزار شد.
در همان مراسم برخی از دوستان و دست اندر کاران این مراسم پیشنهاد برگزاری مراسمی ساده به طور متداول داده شد، همان از آن جایی که دست اندرکاران این مراسم دانش آموزان بودند و برای کنکور سراسری آماده می شدند انجام این کار به تعویق افتاد.
سر انجام با نشست ها و جلسات گوناگون در نظر گرفته شد تا از تیر ماه مراسمی با عنوان خاکریز خاطرات به طور ماهیانه برگزار شود.
در ۱۸ تیر ماه اولین نشست خاکریز خاطرات با عنوان جوان در آینه ی شهدا با خاطره گویی آقایان حبیب اله مهرابی، عباداله نادر پور و مهدی نیساری همرزمان سرداران شهید ناصر عظیمی و محمد حسن زاده در مسجد امام زین العابدین علیه السلام برگزار شد.
تا به حال ۱۳ نشست از سلسله یادواره شهدای شهرمان با عنوان خاکریز خاطرات برگزار شده که در یک بررسی اجمالی و نگاه به اولین و آخرین برنامه خاکریز مشاهده می شود که پیشرفت های خوبی به کمک شهدا و همت یاران خاکریز خاطرات انجام شده است.
انشاله در قسمت های آتی از دیگر بخش های این برنامه خواهیم نوشت.
پ . ن:
۱. تا هر جا که خودم مطلع و در جریان باشم می نویسم و بقیه رو از دیگر دوستان درخواست میکنم که بنویسند.
۲. امر والی مطاع؟؟
حال قضیه ی جامعه ی ما و شهر ماست.
تا وقتی که کسی دست تو کاری نذاشته و منتقد نباشه خوب تکریمش میکنیم اما وقتی دست تو کاری گذاشت یا مسئولیتی قبول کرد مثل همون بچه ها سنگش میزنیم.
سوال: به نظر شما چرا این گونه است؟
باباجی قدم زنان و آهسته آهسته از دالان بیرون می رفت.
حاج عوض منتظر باباجی درب مغازه اش نشسته بود.
باباجی دوری حاج عوض برایش سخت بود، قدم ها را تند تر کرد بدون آن که کسی متوجه شود.
باباجی زیر لب زمزمه می کرد: باید رفت، باید رفت ...
حاج عوض یک هفته بود درب مغازه اش نشسته بود تا مشتری همیشگی اش بیاید.
عمو باباحسن، عمو میرزا و محمد حاج عوض هم کنار حاج عوض با یک دسته گل منتظر باباجی بودند.
باباجی رفت...
در کوچه هنوز صدای پای ملکی پوش باباجی می آید.
چوب و مر اتاق هنوز نوای قرآنش را می شنوند.
باباجی رفت...
حال ما نوه ها ماندیم وخاطراتش.
شادی روح باباجی فاتحه مع الصلوات
اول یه چند تا خاطره از دوران طفولیتمان به تلافی پستی که در وبلاگش زد می نویسم بعذ شخصیت محمد رو میذاریم تو ترازو.
یه روز انتخابات دور ششم مجلس بود و ماهم تو حوزه ها ی رای گیری می گشتیم. ما بازرسان به حوزه رای گیری بسیج خواهران که رسیدیم ، محمد دید صندوق پر شد خلاصه آستینا شو بالا زد و دستش کرد تو صندوق تا برگها برن ته. سرباز مسلح صندوق تا این صحنه رو دید دنبالمون کرد و ما هم الفرار.
یه خاطره دیگه: ما از بچگی عادت داشتیم به نماز جمعه بریم اما یه دقیقه می رفتیم داخل می نشستیم و دوباره ندای الفرار رو سر میدادیم. البته نیتمون خیر بود میرفتیم کوهنوردی اما تو راه برگشت یه خورده شیطنت هم میکردیم. شیطنتمون هم این بود که از سر کوچه سر بالایی از همون بالا من این طرف کوچه و محمد هم اون طرف کوچه همه ی خونه ها رو در می زدیم و فرار میکردیم.
اما محمد چگونه شخصیتی داره (تمام این بیانات از دیدگاه خودم هست): من یه حسابی که دستم اومده اینه که محمد به درد کار اجرایی نمی خوره اما تو کارهای فکری و نظری ذهنی بسیار فعال و قویی داره که بین دوستان تکه. محمد رو یه سری چیزها تعصب خاص داره البته این رو ذکر کنم که تعصبش بیجا و کورکورانه نیست بلکه بسیار هم خوب است. من ومحمد وقتی پیش هم میشینیم و صحبت می کنیم زیاد چرت و پرت نمی گیم و این از ویژگی های خود محمده که گزافه گویی نداره.
در مسائل نظری خیلی اوقات با هم سر لج میفتیم و تا اثبات نکنیم دست بردار نیستیم.
اما یه نکته اساسی من محمد رو فقط به عنوان یه دوست و فامیل نمیشناسم بلکه ایشون رو به عنوان یه استاد نیز میشناسم چون خیلی درسها و مطالب از ایشون یاد گرفتم.
امشب شب جمعه هست از همه ی شما دوستان التماس دعا دارم.