تبليغاتX
شاید

شاید

یادداشت های شخصی محمد حسن جعفری

پس از ماه‌ها کشمکش و جنجال‌های سیاسی، بالاخره مردم در روز 12اُم اسفندماه کرسی‌نشین مجلس نهم‌شان را انتخاب کردند و آن را به نام جعفرپور زدند. و این کرسی‌ِ مهم برای چهار سال آتی به دست لاری‌ها افتاد. به گفته برخی از تحلیل‌گران سیاسی منطقه، این چهار سال، سال‌های سختی برای مردم گراش، بیرم و منطقه خواهد بود.


بازی‌ گام به گام لاری‌ها برای پیروزی

پیروزی جعفرپور کاندیدای اجماع لاری‌ها یک پیروزی‌ای مشابه با پیروزی دکتر کشفی در انتخابات مجلس ششم بود. این پیروزی حق لاری‌ها بود چون آن‌ها در یک بازی گام به گام پیروزمندانه عمل کردند. اولین گام‌شان این بود که حسنی نماینده کنونی مجلس را به عنوان مهره‌ی اختلاف و تفرقه در منطقه معرفی کنند، این کار هم‌زمان با مدیریت قوی رسانه‌ای در دو سایت‌خبری صحبت‌نو و لادستان با دو طیف سیاسی سوای از هم یعنی اصلاح‌طلب و اصول‌گرا آغاز شد.

مرحله‌ی بعد عدم تاییدصلاحیت حسنی و زندوی بود، چون هردو برای لار یک مهره‌ی تهدید کننده بودند و نسبت به بقیه کاندیداها احتمال رای‌آوری بیشتری داشتند. متاسفانه برای ما و خوشبختانه برای آن‌ها، حسنی باتوجه به گزارشات رسمی‌ای که از تخلفات‌اش به شورای نگهبان رسیده بود نتوانست از فیلتر آن عبور کند. اما زندوی در دقایقی مانده به آخر تاییدیه‌اش را گرفت.

قول‌های حسنی به مردم و امروز و فردا کردنش برای گرفتن تاییدیه تا دقایقی مانده به پایان تبلیغات هم ادامه داشت اما این قول‌ها باعث ایجاد اصطکاک در گراش شد.

لاری‌ها از آن‌سو با چانه‌هازنی‌های سیاسی و با استفاده درست و به موقع از جایگاه‌ روحانیون لار توانستند در شنبه‌ی تبلیغات به کاندیدای واحد برسند. در شب همان روزی که لاری‌ها به اجماع رسیده بودند، سایت لادستان نوشت: بوی بهار به مشام می‌رسد!

من دلایل این پیروزی را داشتن مدیریت قوی در بازی‌گردانی سیاسی، ساختار قوی و استفاده درست و به موقع از جایگاه روحانیت لار می‌دانم که برآیند آن وحدت لاری‌ها بود.


شکست در پیِ شکست در اجماع منطقه (غیرلاری‌ها)

تمام نظرها بر این بود که برای شکست مجدد لاری‌ها و ادامه پیروزی باید در منطقه به اجماع رسید. این نظر هوادارن فردوسی، زندوی و سایر کاندیداها و مردم منطقه بود. اما برخلاف تصور و خوش‌بینی‌مان این اجماع صورت نگرفت و یک شکست تلخ برای منطقه به وجود آمد.

امروز که آرای نهایی اعلام شده است، می‌توان پی برد که اگر اجماع صورت گرفته بود بدون شک برنده انتخابات زندوی بود گرچه مجموع آرای فردوسی و زندوی [52770] کمی کمتر از آرای جعفرپور [55865] است، اما در صورت اجماع، کاندیداهای دیگر نیز حاضر بودند به نفع اجماع منطقه کناره‌گیری کنند و با وحدت نظری که در این سوی میدان به وجود می‌آمد، آرای بیشتری به سوی کاندیدای اجماع روانه می‌شد و امروز اینگونه حسرت نمی‌خوردیم.

بدون شک در این برهه زمانی، منطقه دچار یک اشتباه بزرگ شد. هواداران فردوسی بر این باور بودند که رای منطقه به نفع فردوسی است و آرای گراش دو برابر آرای بیرم است پس باید زندوی به نفع فردوسی کنار برود. اما فردوسی از تمام منطقه به جز شهر گراش، کمتر از 1500 رای داشته است. یعنی حتی فداغ، ارد و خلیلی که از توابع گراش هستند هم به فردوسی رای نداده‌اند. این نتیجه‌‌ی عدم کارشناسیِ برآیند‌های آماری و نظرسنجی دقیق و صحیح در بین هوادارن فردوسی بود.

از سوی دیگر لاری‌ها توانسته‌بودند رای منطقه را با بازی شطرنج به هم بزنند.


کلید خوردن پروژه تشکیک در آرا توسط رسانه‌های لار

در حالی که هنوز انتخابات به پایان نرسیده بود، رسانه‌های لار با گمان براینکه زندوی بتواند پیروز انتخابات باشد، همانند سناریوی جریان سبز در انتخابات 88، ادعای تخلفات گسترده در بیرم را تیتر خبرهای خود قرار دادند. اما با شمارش آرا و تعرفه‌های رای در لار کمی به پیروزی جعفرپور امیدوار شدند و با مشخص شدن پیروزی جعفرپور فیتیله‌ی آتش‌شان را کم کردند.

اما نکته‌ی قابل توجه این است که قبل از هرچیزی، با ادعای تقلب و رسانه‌ای نمودن آن یک انتخابات را با هیچ گونه مدرک متقنی زیر سوال برده‌ایم. با وجود نیروی‌های هیات اجرایی، بازرسین وزارت کشور، ناظرین شورای نگهبان و نمایندگان کاندیداها در پای صندوق رای چگونه می‌توان تخلف کرد؟ شناسنامه‌ای که مهر نخورده باشد و عکس شناسنامه در شباهت با چهره رای‌دهنده باشد، قابل دریافت برگ تعرفه است و ادعای شخص براین که من صاحب شناسنامه هستم برای ناظران شورای نگهبان صدق است. پس اگر بخواهیم این گونه حساب کنیم، در تمام شعب امکان چنین اتفاقی می‌باشد.

ممکن است در هر انتخاباتی تخلفاتی صورت بگیرد اما این تخلفات تاثیر به‌سزایی در انتخابات نخواهند داشت. و این را هم مدنظر داشته باشیم که تخلفات کوچک از سوی هواداران هر کاندیدایی ممکن است انجام بگیرد و چه بسا طرفداران آقای جعفرپور تخلفاتی بزرگتر از بیرمی‌ها انجام نداده باشند و این امکان وجود دارد که در لار، بیرم، گراش و حتی  تمامی دنیا چنین تخلفاتی صورت بگیرد. اما نکته قابل توجه و مهم این است که این تخلفات در نتایج نهایی تاثیر بسزایی ندارند و با وجود رایانه‌ی بودن سیستم انتخابات می‌توان آرای تکراری در تمامی شعب بیرم و لار را پیگیری کرد.


جعفرپور منتخب تمامی مردم لارستان، خنج و گراش نیست

برخی از منتقدین در بحث فلسفه سیاسی غرب و اسلام معتقدند یکی از نواقص دموکراسی این است که اگر کاندیدایی با 51 درصد رای آورد، آن 49 درصد دیگر تکلیف‌شان چیست؟

در این انتخابات 59 درصد مردم لارستان، خنج و گراش به جعفرپور رای ندادند. در شهرستان گراش، تنها 10 درصد مردم به جعفرپور رای دادند و در شهرستان خنج با وضعیتی مشابه چیزی حدود 15 درصد به جعفرپور رای داده‌اند. در بخش بیرم تمامی به زندوی رای داده‌اند، جعفرپور از صحرای باغ آرای قابل توجه‌ای نداشته و  از بخش‌ جویم چیزی حدود تنها یک چهارم آرا را نصیب خود کرده است.

برگ برنده‌ی جعفرپور در این انتخابات آرای جمعیت شهر لار و بخش مرکزی بوده است. با وجود این آمار می‌توان پی برد که شهرستان‌ها و برخی‌ از بخش‌های لارستان هنوز دل‌خوشی از لار ندارند.


به امید فردایی دوباره!

به هرحال جعفرپور کاندیدای اجماع لاری‌ها برای چهار سال آتی نماینده این مردم خواهد بود. از امروز باید به فکر 4 سال آینده باشیم.

تصحیح ساختارهای غلط در منطقه و شهرهای منطقه، مدیر پروری، ایجاد رسانه‌هایی که گویای  مشکلات مردم منطقه باشد، ایجاد وحدت و همگرایی در منطقه، انتخاب فعالان قوی و تاثیرگذار برای شورا‌های شهر و روستا و ...

به امید فردایی دوباره...


برچسب‌ها: مجلس نهم, جعفرپور, بیرم, زندوی, فردوسی, لار
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 13:46  توسط محمد حسن جعفری  | 


یک

اولین روز

27 دقیقه از روز پنجم اسفندماه نود می‌گذرد.

روز گذشته یعنی پنج‌شنبه، اولین روز تبلیغات انتخاباتی مجلس نهم برای کاندیداها بود. حسنی تایید صلاحیت نشد و علی‌شیری و نخبه از لار به صورت غیررسمی از انتخابات کنار کشیده‌اند. در لار محبی و جعفر پور برای ماندن چانه‌زنی می‌کنند.

امروز به ادوار گذشته‌ی انتخابات در منطقه فکر می‌کردم. دور سوم، ششم، هفتم و هشتم. در دور سوم مهندس محمود نوروزی نتوانست وارد مجلس شود. در دور ششم و هفتم به ترتیب دکتر زاهدی و سیدعباس جهانبانی در یک قدمی رقبای لاری دوم شدند. اما در دور هشتم همه چیز تغییر یافت.

از قدیم‌های نه‌چندان دور یعنی چیزی حدود صد و اندی سال پیش، گراش همواره پابه‌پای لار حرکت کرده‌است اما این نزدیکی فاصله باعث شده‌است که نتواند به خوبی پیشرفت کند. اما آن چیزی که مهم است این‌که گراش توانسته تنه‌ی خود را به لار بمالاند و گاهی اوقات در بازی‌های سیاست بر آن‌ها پیروز شود. مجلس هشتم و شهرستانی گراش می‌تواند دلایلی بر این ادعا باشد.


دو 

بازی تلخ سیاست برای زاهدی

شنبه، ششم اسفندماه نود، دقایقی گذشته از ساعت صفر!

امروز همه چیز آرام بود. همه‌ی حرف‌ها حدس، گمان و یا شایعه بود و هنوز لاری‌ها برای کاندیدای واحد چانه‌زنی می‌کنند.

برگردیم به تاریخ!

سال 78 بود. انتخابات ششمین دوره مجلس شورای اسلامی. اگر درست حساب کرده‌باشم آن‌روزها، نُه سالی بیش نداشته‌ام. اما برخی از خاطرات آن روزها را خوب به یاد دارم. از گراش حجت الاسلام عبدالرضا زاهدی که اکنون معاون آموزشی دانشگاه علوم و معارف قرآنی‌ست نامزد انتخابات شده بود. تا قبل از شروع تبلیغات دفتر ستاد در واحدی از ساختمان چندطبقه‌ی نبش خیابان بسیج بود که بعد از آن ستاد به دکان‌هایی که امروز جای‌شان را به بانک ثامن‌الحجج علیه‌السلام داده‌اند، تغییر مکان یافت.

تا نیمه‌های شب در ستاد می‌ماندیم و تابلوهای تبلیغاتی را آماده می‌کردیم. در آن روزها و شب‌ها بود که در ستاد فیلم سفر انتخاباتی دکتر به یکی از شهرهای منطقه را به نمایش گذاشتند، در آن سفر مردم زیادی در ابتدای شهر به استقبال دکتر آمده بودند و شعار می دادند: «حسین، حسین شعار ماست  /  زاهدی انتخاب ماست». پیش‌بینی اکثریت این بود که دکتر از آن شهر رای بالایی را خواهد آورد، اما روز بعد از انتخابات مشخص شد که دکتر در آرای آن شهر حتی جزو چند نفر نخست هم نبوده است.

داستان تلخی دارد این سیاست برای زندگانی هر انسانی!


سه

کشفی به مجلس ششم رفت

یک‌شنبه، هفتم اسفندماه نود، یک بامداد!

امروز لاری‌ها به اجماع نهایی خود رسیدند و از حالا برای عیدشان!! سر سفره نشسته‌اند. البته من همه چیز را پنجاه پنجاه می‌دانم و حتم دارم که تا چند روز آینده بازی لار و غیرلار به طور جد آغاز خواهد شد. نوشتن از عیدشان که تیتر سایت لادستان بود نوعی تضعیف روحیه رقیب است و از اکنون خواسته‌اند خود را پیروز مسابقه بدانند و بگویند همه چیز تمام شده است و آهای روستاها و بخش‌ها بعد نگویید که نمی‌دانستیم.

برگردیم به تاریخ!

بیشتر چهره‌هایی که امروز نام‌شان را می‌شنویم و یا عکس‌های‌شان را بر روی کاغذ‌ها و بنرهای تبلیغاتی می‌بینیم روزگاری خود را به رای مردم آزموده‌اند. کشفی، نخبه، محبی این‌ها دور ششم هم آمدند. یک جورایی کاندیداهای لاری در هر دوره تکرار می‌شوند. اما در گراش در هر دوره مهره‌ی جدیدی می‌آید و بعد ناپدید می‌شود، البته در این دو دوره اخیر یعنی هشتم و نهم وضعیت بازی تا حدودی تغییر یافته. بگذریم!

سال 78، نخبه آمده بود تا کرسی نمایندگی‌اش را برای چهار سال دیگر تمدید کند. محبی هم با سابقه‌ی شهردار بودنش امده بود. یگانه که آن زمان جوان بیست و پنج ساله‌ای بیش نبود هم آمده بود. این‌ها چهره‌های آشنایی بودند که آن سال از لار آمده بودند. از لار افراد دیگری همچون شیخ الاسلامی و شیخی هم بودند. از چغان؟ جویم هم کاندیدایی بود که اسم‌ش را به خاطر ندارم و از گراش زاهدی.

آن سال سال دوم خردادی‌ها و مشارکتی‌ها بود و گزینه‌ی منتخب‌شان در منطقه کشفی بود. برنده آن انتخابات منصور کشفی شد و زاهدی دوم شد. کشفی به مجلسی رفت که رییس‌اش مهدی کروبی و نایب رییسانش محسن آرمین و بهزاد نبوی؟ بودند. و با حال زار و نزاری که داشت آن 4 سال را به پایان رساند.


چهار

شیطنتِ در سکوت

دوشنبه، هشتم اسفندماه نود، 5 دقیقه!

از دیروز موج رسانه‌های لار به ساحل رسیده است و حرف‌ها از بازی زندوی و  فردوسی ست. اما این آرامش آن‌ها یعنی تثبیت، یعنی بُردِ در زمان و بگذار انقلابی بگویم یعنی شیطنتِ در سکوت.

یادی کنیم از مردی که بعد از انتخابات سال 88 دیگر کمتر در عرصه‌ی سیاست پیدایش شد، البته این اواخر روزنامه‌های جریان انحرافی و اصلاح‌طلب زیاد از او می‌گفتند و صحبت‌هایش را تیتر یک می‌کردند اما من دلیلش را نفهمیدم که چرا دوباره هاشمی‌رفسنجانی را می‌خواهند زنده کنند.

برگردیم به آن بازی تلخی که سیاست با حجت‌الاسلام زاهدی انجام داد.

اصلا‍ً بگذریم از این حرف‌ها، گول قول‌ها و حرف‌ها را نخوریم که این شیطنت در سکوت است.


پنج

-------

سه‌شنبه، نهم اسفندماه نود، 00:00 !

امشب حرفی برای گفتن ندارم، فقط نگاهمان به دست سیاستمداران‌مان است که در خلسه به جلسه نشسته‌اند.

اگر دوست داشتید یادداشت دیشب را دوباره بخوانید.



شش

-------

چهارشنبه، دهم اسفندماه نود، 00:00 !

امشب حرفی برای نوشتن نمانده، امیدوارم که از دست عقلایمان (البته اگر زورشان رسد) کاری برآید.

-----------

پ.ن: ادمه دارد...


برچسب‌ها: مجلس, گراش, زاهدی, لار, کشفی, مجلس ششم, هاشمی
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:44  توسط محمد حسن جعفری  | 

پس از انتشار عکس برهنه گلشیفته فراهانی درمجله ی فیگارو در فرانسه  و همچنین فیلم برهنگی او در آکادمی سینمایی سزار به عنوان بهترین های سینمای فرانسه در سال 2012، بحث های مجادله برانگیز مخالفان و موافقان در فضای مجازی و سینمایی جان تازه ای گرفت.

اما آن چیزی که در اختلاف نظر ها و بحث ها بیشتر نمود پیدا می کند، مبانی فکری دو گروه می باشد. یک عده که معتقد به هنر اسلامی و دینی هستند و دیگرانی که تاثیر پذیرفته از هنرمدرن اند. البته برخی با آگاهی به این مسئله و برخی دیگر با استنباط های ناقص از هنر، دلیل های شان را مطرح می کنند.

از آن جایی که سینما و تئاتر به عنوان هنرهفتم در مجموعه هنرهای زیبا شناخته می شود و امری بوده که از دنیای مدرن وارد هنر اسلامی شده است. فیلسوفان هنر اسلامی خود را برای چنین پدیده ای آماده نکرده بودند اما در دهه ی 60 در ایران شاهدیم که روشنفکری واقعی به نام آوینی وارد این عرصه می شود و مقالات بسیاری را از خود به جای می گذارد. شهید آوینی در بحث سینما با این تفسیر وارد می شود که آینده ی جهان به سمتی می رود که سینما و فیلم به عنوان یک ابزار مهم وارد خانه ی هر بچه مسلمان و انقلابی خواهد شد. پس ما باید هنر اسلامی مان را برای این قالب تعریف کنیم.

اما هنر اسلامی چیست و دیگر مکاتب هنری چه می گویند؟ در هنر اسلامی، هنر ابزاری است برای رسیدن به کمال، فضیلت، هوشیاری، فضل، تقوی، دانش و کیاست. اما در مکاتب هنری جهان تعاریف گوناگونی مطرح شده است که بیشتر آن ها هنر را نه وسیله بلکه یک هدف می دانند. یعنی هنر برای هنر.

در تاریخ هنر اسلامی می خوانیم که در قرن های یازده و دوازده هجری که مصادف با هفده و هجده میلادی می باشد. زیبایی شناسی و حکمت هنراسلامی در برخورد با هنر غربی دچار دگرگونی هایی می شود که با اعزام دانشجو به سرزمین های غربی این اندیشه مترقی می شود و نتیجه آن می شود که هنر نگارگری رو به نابودی برود.

پس از انقلاب اسلامی  برخی اینگونه تصور کردند که ما یک حرکت اسلامی انجام داده ایم و دیگر کار تمام است. در صورتی که تشکیل یک دولت یا حکومت باید پیش زمینه ی ساختن یک تمدن اسلامی باشد. در بحث های تمدن سازی این گونه مطرح می کنند که ابتدا باید مردم یک کشور را، اسلامی کرد. دوم: تشکیل دولت و بعد حکومت اسلامی. و در آخر تشکیل یک تمدن اسلامی. برقرای یک حکومت اسلامی بستری است برای اسلامی کردن سایر حوزه ها که پیش نیاز تشکیل  یک تمدن اند مانند هنر، اقتصاد، مدیریت و ... . بیشتر ضربه هایی که در طول این سی سال در جهت تشکیل یک تمدن اسلامی و یا ثبات یک حکومت اسلامی خورده ایم ناشی از تفکرات غربی بر مدیران اجرایی و مقننه کشور بوده است. این سوال همیشه برای من بوده است که چرا با وجود مردمی رزمنده و آگاه در سال 67 امام مجبور می شود که قطع نامه را همچون جام زهری بنوشد؟ و یا چرا جهادسازندگی با آن همه خدمات به یکباره دچار وقفه و بازی های بروکراتیک شود؟ تمام این مشکلات از آن جایی ناشی می شود که تفکرات مدیران جنگ و جهادسازندگی، همانند تفکرات یک انسان غربی بوده است و خواسته اند با مدیریت غربی، جنگ را تبلیغ و یا اداره کنند. و تا وقتی که مسئولان اقتصادی مان شم اقتصادی شان بر مبنای مکاتب غربی و مدرن و پست مدرن و الخ باشد نمی توان جهاد اقتصادی و اقتصاد اسلامی را در کشور به جریان انداخت.

پس در مسئله ی هنر نیز به مراتب هرچه شدیدتر با این مشکل مواجه ایم. در حوزه سینما که در این دو دهه ی اخیر به بخش مهمی از هنر در کشور تبدیل شده است. تنها محتوا و فن آنها در اینجا معیار قرار می گیرد. آن وقت ما به دنبال یک هنر بومی نیستیم و صرفاً به دنبال این هستیم که با تقلید از معیارها و مکاتب آن ها بتوانیم جوایز کن، گلدون گروب، اسکار و ... را درو کنیم. این که بتوانیم جوایز جهانی را کسب کنیم خوب است اما زمانی شاهکار کرده ایم که بتوانیم یک هنر بومی و سینمای بومی به جهان ارائه کنیم و آن ها با تقلید از مبانی هنر ما فیلم بسازند و جایزه بگیرند. شهید آوینی در این رابطه، می گوید: «حقيقت اين است كه كسب توفيق در جشنواره هاي خارج از كشور، ارزشي را اثبات نمي كند. آنها به تكنيك محض جايزه نمي دهند و راهشان نيز با ما متفاوت است. تكنيك و محتوا را نيز نمي توان از يكديگر تفكيك كرد و چون اين چنين است، پر روشن است كه آنها كدامين فيلم ها را می خواهند.»

برهنگی گلشیفته، گرچه برخلاف شرع و عرف یک ایرانی بوده باشد، اما وقتی که بخواهد در مبانی سینمایی هالیوود و فرانسه بازی کند، نه تنها آن را خلاف شرع خود نمی داند بلکه در تن ها و روان ها به همراه سایر نامزدهای سال 2012 به هنگام برهنه کردن خود این گونه می گوید: «من به رویاهای تو جان می بخشم» و تو من را نگاه کن.

گلشیفته برای آنان و برخی که در ایران مقلد هنر غربی اند، گلشیفته اند. اما برای من که معتقد به هنر و مبانی اسلامی هستم، او یک خودشیفته ای بیش نیست.


برچسب‌ها: گلشیفته, شهید آوینی, هنراسلامی, انقلاب اسلامی, سینما
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 17:21  توسط محمد حسن جعفری  | 

ناتور دشتِ مرحوم سلینجر را تابستان سال قبل از امین گرفتم و خواندم. این کتاب جزو معدود کتاب هایی ست که از ادبیات ترجمه شده خوانده ام اما اکنون با گذشت یک سال از خواندن آن کتاب تنها ادبیات هولدن کالفیلد در برخورد با دوستان اش را به یاد دارم، در واقع تنها چیزی که از خواندن ناتور دشت به دست آوردم آشنایی هر چند کوتاه با ادبیات آمریکا بوده است. به هر حال این کتاب را خواندم اما به سختی، چون به مذاقم خوش نیامد و خواندم که خوانده باشم. 

اما اینکه چرا به مذاقم خوش نیامد دلایلی دارد. اولین دلیل می تواند این باشد که چون تا به حال در این فضاها کتاب نخوانده ام و بیشتر با کتاب های حوزه ی ادبیات پایداری داخل خو گرفته ام، مطالعه این رمان برایم سخت بوده است ولی اکنون که به این مسئله فکر می کنم به این نتیجه رسیده ام که اگر به جای ناتوردشت ابتدا جنگ و صلح تولستوی را می خواندم و بعد با چند کتاب دیگر وارد این فضا می شدم مجبور نبودم که ناتوردشت را فقط به قصد خواندن بخوانم. به هر حال شما هم می توانید برای من که تا به حال وارد حوزه ادبیات ترجمه نشده ام پیشنهادی بدهید. و دومین دلیل شاید این نکته باشد که از لحاظ اصول با ناتوردشت موافق نبودم. به هر حال ناتوردشت را خواندم اما به سختی!


برچسب‌ها: ناتوردشت
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 1:32  توسط محمد حسن جعفری  | 

مردهایی که بعضاً موهای شان سفید شده و یا عده ای دیگر که دردهای شان رنگی به رُخ سارشان نگذاشته و عجباتری که، آن هایی با ترکش ها و یادگاری هایی از جنگ در بدن و با جان و روحِ خسته ی خود بی هیچ تکبری در خیابان های شهر با یک کلید در دست راه می روند. من این مردها را می شناسم و برای شان احترام می گذارم و این گونه است که در مجلسِ خاکریز خاطرات دوست دارم حُکماً جلوی مردم بنشینم و به چهره ی تک تک این مردان زل بزنم. و البته گاهی وقت ها این فرصت با کمی سرگرداندن و سرک کشیدن به این ور و آن ور دست یافتنی می شود.

 مثلاً در همین خاکریزِ آخری چهره ی حاج رضای یحیی پور برای م دیدنی بود. اصلا ریش های سفید این مرد جذبه ی خاصی دارد. آن هم در مجلسی که آن ها می دانند در ما وَقَع خاطرات راوی چه گذشته. نه من و تویی که فقط دو تا کتاب و یک فیلم خوانده ایم و دیده ایم. و تا زیرِ آتشِ شبِ عملیات و آن حال و هوا نباشی نمی دانی تفسیر این جمله را که: «ای رفقا! این جا در شب عملیات، پوست و گوشت و استخون بچه ها با این خاک ها عجین شد و هنوز هم که شهید حمیدرضای خواجه زاده در این خاک هاست و استخوان هاش پیدا نشده و خوش آمدید به کربلای ایران.» و این جمله را حبیب اله مهرابی در نوروزِ سال هشتاد و هشت در شلمچه گفت. حاج حبیبی که در مسیر خرمشهر- شلمچه هر چه به شملچه نزدیک تر می شدی او را سر به زیرتر و گریان تر می دیدی. روزی با حسینعلی غلامی و احمدِ ایزدی و ... به این جا آمده بود. اما امروز خبری از آن ها نبود. و من دوست داشتم که از ته اتوبوس فریاد بزنم: «حاج حبیب! امروز هر کدام از بچه هایی که اینجایند یک حسینعلی غلامی اند. تو تنها نیستی.»

مهدی نیساری، حاج عباد نادرپور، غلامحسین نوبهار، غلام عباسی، علی پناهنده و مردانی که تو دوست داری به چهره های شان نگاه کنی. نگاه کن! چون این چهره ها برای تو حرف دارند و نگاه نافذی دارند که تو می دانی که این نگاه ها یعنی چه و این نشانی از دوست داشتن است.

 به این عکس ها و چهره ها نگاه کن تا بدانی چه می گویم و مابقی نوشته هایم در متن این عکس هاست.


برچسب‌ها: خاکریز, رزمنده, شهید
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 1:16  توسط محمد حسن جعفری  | 

جانمی جان! جانستان کابلستان...

سال قبل در نمایشگاه کتاب، رضا امیرخانی را جلوی انتشارات سوره مهر گیر آوردیم و کتاب «نفحات نفت»ش را دادیم تا برای مان امضا بزند. و او که مشغول گپ زدن با یکی از مخاطبان ش بود، از کتابی که در دستِ نوشتن داشت خبر داد.کتابی با موضوعِ سفرنامهِ افغانستان!. حالا پس از یک سال از آن دیدار، کتابِ جانستان کابلستان، روایت سفر به افغانستان با نشر افقبه چاپ رسیده و من آن را با شوق خوانده و چند سطری را در زیر برای شما، سیاه مشق کرده ام و جوان مرد مردمی هستند، مردم آن دیار!...

رضا امیرخانی اگر نشت نشا بنویسد یا نفحات نفت و یا سرلوحه ها که مجموعه مقالات ش است، آن را داستانی می نویسد. حالا، منِ او و بیوتن و ارمیا و ناصر ارمنی و ازبه را که جای خود دارد. و این، یعنی جانستان کابلستان دومین سفرنامهِ داستانی اش، پس از داستانِ سیستان است. و هر دو با یک سجعِ متوازن.ستان!. و این هنرمندِ متعهد با هنری خاص، در روزگاری که سفرنامه نوشتن از مقبولیت افتاده است. از سفر به افغانستان و سیستان می نویسد، آن جایی که کمتر کسی رفته و دیده و هر آنچه که دیده ایم از صدقهِ سرِ جعبه جادویی ست! عملیات انتحاری، بمب گذاری و کشتار و یا خیلی که خوش بینانه نظر کنیم از طوفان های چند روزه اش برای مان نمایه  می کنند. اما امیرخانی برای مان می گوید که افغانستان پاره ای دیگر از جانِ ماست که آن سوی مرز جدا افتاده است... و آن جا پاره ی تن ست و خطوط مرزی، خطوط بی راه و بی روحی ای هستند به «مید این بریطانیای کبیر»!

این کتاب در نه فصل نوشته شده. از مور و تیمور که در آن امیرخانی خود را به جدّ، همان مورِ داستان مور و تیمور می داند، شروع می شود و در مشهوراتِ هرات، متواتراتِ هرات، تحریراتِ هرات، زائرِ زار و نزار مزار، بلخ؛ الخ... و تقابل با کابل ادامه می یابد. و بعدش، بریده ای می زند به نام انتخاباتیات که نگاهی دارد به چهار انتخابات حساس در سالِ سیزده، هشتاد و هشت در چهار کشورِ خاورمیانه. ایران، لبنان، عراق و افغانستان. با نگاهی که الحق و الانصاف کارشناسانه است. و تاسفا که در جایی دیگر در همین کتاب، انقلاب اسلامی را یک انقلابِ مدرن می داند و از سنت به عنوانِ خشونت یاد می کند و عجبا که آیا این سطور را هم امیرخانی نوشته! نه به دلیل آن که با عقیده اش مخالف م،  بل به خاطر این که آبکی استدلال کرده! و هدف را با ابزار، غلط و یا خِلط کرده. البته خودش باز هم در همین کتاب و آن هم در فصل مشهوراتِ هرات، می گوید: « ...علی پروین، محمدرضایِ شجریان، مسعود کمیایی، حتا حاج منصور ارضی، شخصیت های سیاسی نیستند. اگر موضعِ سیاسی گرفتند، موضعی دارند غیر تخصصی. این موضعِ شان اصالتا قابل نقد نیست.» و در نهایت با فصل بلاکشِ هندوکش پایان می دهد. آن جایی که می گوید: « روبه روی حرمِ امام رضا (ع)، جانستانِ عالم می ایستیم و سلام می دهیم و برای چشمانِ بلاکشِ هندوکش، برای انسانِ ایرانِ بزرگ دعا می کنیم.»

در یک سفرنامه، نویسنده علاوه بر نوشتن این که چه کردیم و کجا رفتیم، نگاهی نیز دارد به مسایل فرهنگی، دینی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، زبانی و الخِ آن دیار. در باب سیاست، اشاره رفت که در فصلِ انتخاباتیات صحبت به میان آمده و امیرخانی در آن جا  می گوید که چگونه داکتر عبدالله و کرزی، بازی را به ژنرال پترائوس آمریکایی باختند. و در باب اقتصادی نیز امیرخانی، این نظر را درباره ی افغانستان دارد «...با همه ی پس مانده گی، اما به دلیلِ فقدانِ زیر ساخت های مخلِ پیش رفت و دیوان سالاری مهار نشدنی، این احتمال وجود دارد که افغان ها با یک مدیریتِ کارآمد و عزمِ ملی، سی ساله از ما پیش بیافتند.». و همچنین نظرها دارد این رضا خانِ امیریِ ما در ابواب دیگر ،که خود شما باید خواند.

و آن حسی که اکنون من بعد از خواندن این کتاب دارم این است، که افغانستان پاره ای از تن من و تو ایرانی ست. من و تویی که هرگاه می خواهیم کسی را حقیر خطاب کنیم می گوییم افغانی. من و تویی که انسانِ افغان برای مان ارزشی ندارد و فقط به دنبال بیگاری کشیدند از آن ها هستیم و حاضریم آن ها را در کوه های بعد از پاسگاه نصرت آباد زاهدان در یک پژوی چهارصد و پنج، هر چه قدر که ماشین جا داشته باشد. ده تا، پانزده تا و یا بیست تا افغانی سوارکنیم و به عنوان  نیرویِ کارِ ارزان و قانع  به داخل شهرهای ایران بیاوریم و آن وقت  دولت و وزارتِ محترمِ کار چنان برخوردی با این ها کنند که انگار هنوز دوره برده داری به پایان نرسیده و عده ای که دم از کرامت انسانی می زنند، اینجاست که دست شان رو می شود. و در آخر باید بدانیم که پشتون غیرت دارد... افغان حرمتِ غریب را دارد... خاک افغانستان کِش دارد... و افغانی در دیدار با من ایرانی در خاکش این گونه می گوید: «ایرانی هستید شما... بَه خیر... بَه خیر... خوش آمَده اید شما... ما از همشهری های شما خوبی زیاد دیدَه ایم.» و این گونه است که امیرخانی در بازگشت به ایران و تَرکِ افغانستان می نویسد: «هربار وقتی از سفری به ایران برمی گردم، دوست دارم سر فروبیافکنم و بر خاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم. این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم. برعکس، پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوطِ مرزی، خطوط بی راه و بی روحِ مرزی. خطوط «مید این بریطانیای کبیر»! پاره ای از نگاه من، مانده بود در نگاه دخترِ هشت ماهه...بلاکشِ هندوکش...».


برچسب‌ها: امیرخانی
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 17:29  توسط محمد حسن جعفری  | 

آن چیزی که برای تو مقدس است. آن چیزی که تو به آن ایمان داری. آن چیزی که تو برای ش حاضری جان بده ای. این ها برای آنان مهم است. از این بابت برای شان مهم است که می خواهند به آن حمله کنند. و ابتدا از جایی شروع می کنند که برای جامعه درد کمتری داشته باشد و در این جاست که جز نخبگان هوشیار جامعه، بقیه به خواب خوش زمستانی شان ادامه می دهند. که البته این عده هوشیار نیز قلیل اند.

در جریان فتنه سال هشتاد و هشت، مشاهده کردیم که در فاز اولِ تقدس شکنی ِ آشکار، فرقه سبز در روز قدس، روزی که امام عزیز آن را روز فلسطین می نامند. اقدام به روزه خواری و سردادن شعار نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران نمودند. با این کار دشمن به نظاره نشست که حساسیت سنج ش از عصبانیت مردم چه نمره ای را نشان می دهد. خوشبختانه! نمره ی قابل توجه ایی نیست. آن گاه، فاز دوم را با به آتش کشیدن عکس امام در دانشگاه، کلید می زنند. دشمن با همه ی تحلیل هایش به این نتیجه می رسد که هنوز هم می توان برای تقدس شکنی، گامی به جلوتر برداشت. و اما این بار، در روز عاشورا، که هر انسان آزاده ای عزادار است، حرامیان و آنان که شکم های شان از مال حرام پر شده و از شنیدن صدای حق کر شده اند، به عزاداران حمله می کنند و به سمت آنان سنگ پرتاب می کنند. این روند با حماسه نُهِ دی متوقف شد.

این حرف هایی را که نوشتم برای چه بود؟!... می خواهم بگویم، این ها قاعده ای لم یتغیری دارند با این تز، که اگر می خواهی بر عده ای غالب شوی و اندیشه هایت را در مغزهایشان فرو کنی باید تقدس ها و اندیشه هایشان را بشکنی و فرقی نمی کند که چگونه آن را بشکنی. فقط تو بشکن! و این می شود راه حلی برای برقراری دموکراسی و جامعه مدنی! گاهی وقت ها لازم است قرآن بسوزانی، گاهی وقت ها لازم است به مسجد و حرم اهل بیت حمله کنی و گاهی وقت ها هم لازم است از فضای مجازی استفاده کنی. تا این حرمت ها هتک شوند.

یا امام هادی علیه السلام

امروز در فضای مجازی کار را به جایی رسانده اند که به اهل بیت و ائمه معصومین حمله می کنند. در فیس بوق! صفحه اختصاص می دهند. در گودر، آیتم می نویسند و شئر می کنند و برای ش لایک می زنند و در دل های این کافران، جز تباهی چیز دیگری نیست. این جماعت، تقدس شکنی را از آن روزی شروع کردند که به تمسخرِ کشتی حضرت نوح علیه السلام و حیوان های سوار بر کشتی آن حضرت پرداختند. و امروز گستاخی را به حدی شدت بخشیده اند که از قضاوت حضرت علی علیه اسلام، مرد عدل و عدالت مسخره می کنند و برای امام مظلوم مان، امام هادی علیه السلام، جوک می سازند. 

من شرمم می شود که بخواهم، برخی از آن نوشته ها را در این جا به نمایش بگذارم، اما برای نشان دادن گستاخی های برخی افراد لازم است یک مورد را به نمایش بگذارم.

این نشانی از آن نشان های هجمه به مقدسات است. و تو ای مسلمان وبلاگ نویس و نه، بلکه، تو ای آزاده ی وبلاگ نویس، سکوتت معنا ندارد!.

+ آغاز موج وبلاگی امام هادی علیه السلام


برچسب‌ها: هتک حرمت
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 19:33  توسط محمد حسن جعفری  | 

این همان مکتبی است که در هر خانه ایی آرایی را مخالف با عقاید خودش بیابد و یا بر خلاف نظرش عمل شود، با جار و جنجال بر درب آن قفل می زند. حال برخی آن را تحجر اندیشی و برخی دیگر آن را دگماتیسم می نامند. اما من نام این مکتب را با برخی تفاوت ها مکتب قفلیسم و اصحاب آن را آقایان قفلی می نامم. جریانی که فقط به افکار خودشان می اندیشند و بر این باورند که هر چه می گویند درست است و تو هم باید طبق گفته های آن ها عمل کنی. یعنی حرف های شان فصل الخطاب است. و شورا و مشوت می شود کشک!

آنانی که ریش هایشان سفید و خط شان امامی و انقلابی ست. اما هنوز باور نکرده اند که جوان هم فکر دارد، جوان هم زندگی می خواهد. و نگاه شان به جوان در عرصه های فرهنگی و الخ یک نگاه ابزاری ست و نه نگاهی که جوان را افسر جنگ نرم می داند و بهتر است بگوییم که به نوعی به جوان اعتماد ندارند.

این افکار زمانی که با بی تدبیری و بی مدیریتی همراه شود، قطعا مخاطبین آشنایش را از دست می دهد و اینجاست که آقایانِ قفلی! برچسب هایشان را به دوستان و آشنایان جدا شده نثار می کنند و مهدی وفایی فرد می شود سیبل مشترک!  و اما؛ ای کاش این تمام ماجرا بود. مشکل بی تدبیری در جایی دیگر نیز نمود پیدا می کند، آن جایی که در جلسات می نشینند و وعده می دهند و بعد از جلسات اگر صورت ش هم باشد مثل آب خوردن به زیر مصوبات شان می زنند. آن وقت من ِ بچه مسجدیِ پشتِ خاکریزی خون دلی از این خودی ها می خورم که تا به حال از غیر خودی ها نخورده ام. و آن جاست که دوست داری روبرویشان بایستی و بگویی: مرده شور دشمن شناسی تان ببرند، کمی دوست شناس شوید!

این درد، همان ی ست که قبلا قول داده بودم از آن بنویسم، و این نوع نگرش، یکی از دلایل تعطیلی شش ماهه خاکریز خاطرات بود و هنوز هم که با آن دست و پنجه نرم می کنیم. به هر حال، تمام این نوشته، شرحی بود بر پیامکی که امروز برای مهدی فرستادم: [دوباره] قفل [بر] در کانون زدند!

+ بیست و چهارم اُمین برنامه خاکریز خاطرات (یادواره شهدای فروردین و اردیبهشت ماه):

    جمعه،  ۳۰/ اردیبهشت ماه/ ۱۳۹۰، بعد از نماز مغرب و عشا. مسجد حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها. 


برچسب‌ها: خاکریز, وفایی‌فرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:49  توسط محمد حسن جعفری  | 

گراش نیوز که یادتان است؟! ... می شود گفت که بعد از آن دیگر یک پایگاه خبری ثابت برای گراش نداشته ایم، چند صباحی گراش من، گراش فردا و چند وقتی هم وبلاگ و سایت خبری صحبت نو گراش این کار –خبررسانی- را انجام می داد. با ارتقای گراش به شهرستان و قضایای مربوط به آن در طی دو سال قبل، سیاسیون گراش و البته از نوع نخبه گان آن، خلا خبر رسانی را به خوبی درک می کردند اما شاید به دلیل دوری و مشغلهِ کاری تنها تصمیمات اش را برای عده ای از جوانان این عرصه بر جای گذاشتند. شاید این خبر را شنیده باشید که « تش باد در راه است...». ولی چه شده که با گذشت یک ماه و نیم از ابتدای سال خبری از باد آتشین نیست. تا این جا را داشته باشید...

یادتان است که در چند پست قبل نوشتم جوان ایرانی الگوست؟!... امروز می خواهم یک بند دیگر هم به آن اضافه کنم، «امروز جوان گراشی هم الگوست...». در عین حالی که در همین مدارس شهرمان برخی!! برای قربان صدقه های مامان و بابا بیست می گیرند و بی خیال شهر و فرهنگ و خودباوری و الخ هستند. جوانانی از نسل درد در کنار درس به فکر کار و تلاش می افتند و می دانند که امروز نباید به دست بالانشیان نگاه کرد، همانطور که حضرات هم، جوان را هضم نکرده اند! –این درد خود حدیث مفصلی ست-. خب! احمدرضا و یعقوب و محمدرضا جوانانی از این گونه هستند. احمدرضای خبرنگار که روزی یک خبر یا چند خبر برای این و آن –وبلاگ های خبری- می نوشت، امروز مدیر سایت رویداد شهر است. یعقوب هم که مسئول شورای دانش آموزی مدرسه سیدالشهدا ست، در کنار احمدرضا تلاش می کند. پس نگوییم نمی توانیم، بگوییم شهید عظیمی هم 15 ساله بود که سردار شد!

خب! برگردیم به پارگراف اول. فرماندار هم قول داده بود که روابط عمومی ِ مجموعه ای زیر دست اش فعال خواهد بود و خبررسانی خواهد کرد. اما ... و باز اماهای دیگر که اگر بنویسیم!... اصلا رسانه ی خبری ِ نفتی به درد نمی خورد، رسانه باید مردمی و اسلامی باشد تا درد مردم را منعکس کند، نه اینکه در آن خامه پخش کنند.

یک شنبه شب ِ هفته قبل، سایت خبری رویداد شهر افتتاح شد. اول باید به دوستانی که در این مجموعه -احمدرضا خودکامه، یعقوب وفایی فرد، محمد رضا آواره، عبدالمهدی قنبری، مسلم محمدی و حجت عابدی- تلاش می کنند یک دست مریزادی گفت و دوم، بایدها و نبایدها ست. در وهله ی اول پیشنهادم به دوستان رویدادی این است که سوال کنید و بدانید که چرا گراش نیوز و گراش فردا با آن همه مخاطب و حضور به موقع در حوادث حساس، امروز به گل نشسته اند. تا مبادا شما مَثل ِ دوبار گزیده شدن از یک سوراخ شوید. دوم.. پیشنهاداتی ست که ترجیح می دهم کتباً و حضوراً به احمدرضا بدهم تا اینکه این جا بنویسم. پیشنهاداتی برای حال و آینده. امیدوارم که موفقیت بچه های رویداد را در درس و عِلم ببینم تا برخی عَلم ببین..ببین! یا دیدی...دیدی! بلند نکنند.


برچسب‌ها: رویدادشهر, خودکامه
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:39  توسط محمد حسن جعفری  | 

چند روز پیش که برای کاری پیش مصطفی کارگر رفته بودم، خبر از سرودن شعری برای بحرین داد. حال دو سه روز است که مصطفی شعرش را با عنوان «برای مردم مظلوم بحرین» در وبلاگش به نمایش گذاشته است و آن را به حسن حسینی مهربان که در بحرین است و مهدی وفایی فرد عزیز که مظلومیت شیعه را تاب نمی آورد، تقدیم کرده.

(( شیعیان! فرصت دیر آمدن و کندی نیست

فرصت تنبلی و با همه کس تندی نیست

 

دهکده سطح زمین است که دارد آشوب

شده شیطان به همین تیغ کشی ها منصوب

 

باز در دهکده خون دلی افتاده به راه

موج آرام ولی ساحلی افتاده به راه

 

رقص شمشیر خداوند عجب دیدنی است

خار از دهکده با هلهله برچیدنی است

 

خاک بحرین در اندوه زمین گل کرده ست

عاشقی میل رسیدن به تکامل کرده ست

 

شیعیان! فرصت خوبی ست که عاشق بشویم

همنفس با گل زیبای شقایق بشویم

 

رد خون از سر و پیشانی بحرین روان

و همه اهل دلان از غم دل، دل نگران

 

موسم دل دل و صبر و سر پا ماندن نیست

موسم دیدن و از خوف و خطر خواندن نیست

 

باز هم ابرهه با لشکر فیل آمده است

کعبه بر هیبت شیعه به دخیل آمده است

 

یک نفر کاش غم و درد مرا می فهمید

معنی سوختن سرد مرا می فهمید

 

یک نفر کاش به خون کوچه ی ما سر می زد

خانه های تپش و عاطفه را در می زد

 

کاش مولای غریبان جهان می آمد

چشم نرگس به شقایق نگران می آمد

 

کاش می آمد و رخساره برافروخته بود

باز شهر دلش از غمزدگان سوخته بود

 

کاش می آمد و باران صفا می بارید

وسط کوچه ـ همین کوچه ـ خدا می بارید

 

مرد بارانی احساس می آمد ای کاش

تیغ طوفانی عباس می آمد ای کاش

 

چادر خاکی و دیوار و در و شیون و درد

چشم خیس و نگران و دل خون یک مرد

 

ضجه ی کودکی آشفته میان کوچه

شرر انداخته همواره به جان کوچه

 

کوچه امروز مسیر وزش طوفان است

چان پناه دل دیوانه فقط قرآن است

 

شیعیان! وقت قیام است قیام است قیام

کار ابلیس تمام است تمام است تمام

 

غم چرا؟! دوره طاغوت به پایان آید

مرد طوفان و خطر تا که به میدان آید

 

زخم تاریخی مان خوب شود غم مخورید

وضع این دهکده مطلوب شود غم مخورید

 

چند روزی فقط آیینه ی دریا ماندن

در بر موجِ پر از کینه سرِ پا ماندن

 

عاشقی رمز حیات است نمان دور از عشق

دوری از عشق، ممات است نمان دور از عشق

 

یکی از دور نه! نزدیک تو را می خواند

ذکر طوفانی لاحول ولا می خواند

 

تیغی امروز سرش را به مصاف آمده است

گریه را در وسط خون به طواف آمده است

 

چه کسی بود صدا کرد خودش را شیعه

یک دو رکعت غم و طوفان و خطر تا شیعه... ))


بیعت گرفتن به زور، هیجده ساله مادری در بستر بیماری، میخ درب در پهلوی مادر و ... (وای! قلم تاب نوشتن ندارد). همه ی این ها زخم تاریخی مان است که مصطفی بر آن اشاره می کند. این روزها که ایام سوگواری بی بی دو عالم سلام الله علیهاست، خبرهایی که از بحرین و سایر بلادهای اسلامی به گوش می رسد، خبر از چشمان خیس و نگران و دل خون یک مرد است. آن جا که دختری به نام آیات القرمزی را زیر چکمه های آل حرام می کشند، ما را بیشتر در این روزها یاد مظلومیت شیعه و چادر خاکی و دیوار و در و شیون و درد می اندازد.

« ... به جنگ شمر برویم / و شمر همین آل خلیفه است / همین عبدالله است و همین عبید الله / و شمر همین شورای اعراب اند / که منجنیق آورده اند در بحرین / و "آیات" خدا را می کشند و لگد مال می کنند / و گرنه اهل سنت با مایند / ...»  (علیرضا قزوه)

هر کس که امروز عاشق است . دیگر نباید دیر کند. قصه ی عاشقی ما، قصه ی دل دل کردن و بریدن از خوف و خطر نیست. بلکه امروز دشمن با تمام توان خود به میدان آمده است تا ما را از این مسیر منحرف کند. اما بر خلاف تصور ابلیسیان این خاورمیانه اسلامی است که شکل می گیرد نه آن خاورمیانه ای که تامین کننده منافع شیطانیان باشد. امروز امام خامنه ای در سخنانش در جمع معلمان این نوید را داد که دیری نیست که صدای اسلام خواهی از همین کشورهای اروپایی هم به گوش برسد.

شیعیان! این روزها فرصت خوبی ست برای عاشق شدن، اگر بتوانیم فاطمیه را عاشورایی برگزار کنیم. نه اینکه صدا وسیمای انقلابی مان! در بین دو دهه فاطمیه شروع به پخش برنامه طنز چهار چرخ کند و یا در شهرهایمان فقط شب و روز شهادت، فاطمیه معنا داشته باشد و خبری از دهه نباشد و جای تاسف است که در لامرد در شب شهادت از مغازه هایشان صدای نغمه و آواز می آید  و روز شهادت مغازه ایی تعطیل نیست. به هر حال اگر می خواهیم عاشق باشیم، باید داغدار بحرین، یمن، لیبی و ... باشیم. نه شعار دهیم «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» و «مکتب ایرانی» ...


برچسب‌ها: بحرین, بیداری اسلامی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 20:35  توسط محمد حسن جعفری  |